ای واژه خجسته آزادی،
با این همه خطا،
با این همه شکست که ماراست،
آ یا به عمر من تو تولد خواهی یافت؟
خواهی شکفت ای گل پنهان؟
خواهی نشست آیا روزی به شعر من؟
آیا تو پا به پای فرزندانم،
رشد خواهی کرد؟
ای دانۀ نهفته،
آیا درخت تو
روزی در این کویر به ما چتر می زند؟
من آن صبحم که ناگاهان چو آتش در شب افتادم
بیا ای چشم روشن بین که خورشیدی عجب زادم
چو از هر ذرۀ من آفتابی نو به چرخ آمد
چه باک از آتشِ دوران که خواهد داد بر بادم
تنم افتاده خونین زیر این آوار شب اما
دری زین دخمه سوی خانۀ خورشید بگشایم
الا ای صبح آزادی به یاد آور در آن شادی
خاکم به سر، ز غصه به سر خاک اگر کنم
خاک وطن که رفت، چه خاکی به سر کنم؟
آوخ، کلاه نیست وطن تا که از سرم
برداشتند، فکر کلاهی دگر کنم
من آن نیم که یکسره تدبیر مملکت
تسلیم هرزه گرد قضا و قدر کنم
زیر و زبر اگر نکنی خاک خصم را
ای چرخ، زیر و روی تو زیر و زبر کنم


