من آن صبحم که ناگاهان چو آتش در شب افتادم
بیا ای چشم روشن بین که خورشیدی عجب زادم
چو از هر ذرۀ من آفتابی نو به چرخ آمد
چه باک از آتشِ دوران که خواهد داد بر بادم
تنم افتاده خونین زیر این آوار شب اما
دری زین دخمه سوی خانۀ خورشید بگشایم
الا ای صبح آزادی به یاد آور در آن شادی
تاريخ : سه شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۴ | ۱۱:۱۹ ب.ظ | نویسنده : محمد جواد قائمی کرمانی |


